شهر رمان

خرید بک لینک
شب :سمانه زنگ زد به منزل لاله و از پدر لاله اجازه خواست تا برای امر خیر فردا شب به منزلشان بروند صبح روز بعد:لاله و سمانه تو دانشگاه راه میرفتند که سامان اومد سامان:سلام لاله سرش را انداخت پایین و زیر لب سلام کرد لاله:بابت رفتار برادرم معذرت میخوام سامان:نه من از شما معذرت میخوام من نباید اون شکلی داد میزدم گوشیش زنگ خورد احنمالا لهراسب و لادن جلوی در هستن لاله:با اجازتون من برم برادرم جلوی در دانشگاه منتظرمه خدافظی کرد و همزمان گوشیش رو جواب داد لاله:الو لهراسب :لاله جان ما جلوی در هستیم _باشه اومدم به سمت در دانشگاه حرکت میکرد توی فکرش خوشحال شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 23:48

صفحه بندی